دیروز با یک عروس هلندی مواجه شدم
از صدای جیغش که هی دور نزدیک میشد فهمیدم یک عروس هلندی گم شده
بعد یکهو صداش خیلی نزدیک شد و من رفتم از پنجره نگاه کردم و با نگاه دنبالش گشتم دیدم که عه دقیقا جلوی پنجره ی
طبقه پنجمه ساختمون روبه رویی ما
نشسته
رفتیم رو تراس صداش کردیم
انگار خاطرش جمع شد پر هاشو تکون داد
بعد من در تراس باز گذاشتم و هی خودمو نشون دادم که ببین من اینجام امنم اعتماد کن عادت کن اگه خواستی بیا پیشم
و بعدش اینجوری شدم که انگاری مثل ببر براش کمین کردمو و اینکه چرا بین این همه خونه باید بیاد پیش من
کاش صاحبش بود و صداش میکرد
بعد اینکه مارو دید و خودشو تکون داد همش هی داشت خودشو تمیز میکرد
جای امنشو پیدا کرده بود
بعد دیگه نمیدونم چطور شد هی هر چند لحظه جیغ میزد و یکبار بعد جیغش به جیغ یا سوت های بریده بریده پشت سر هم تبدیل شد
ادم دلش پر پر میشد مثل بچه ای بود که گم شد و گریه میکنه و بعدِ گریه هق هق
من ترسیدم که الان غش نکنه
یکبار سوت سوت میزد خیلی قشنگ میخوند
نزدیک ۴ ساعت یاشایدم ۴ ساعت و نیم همونجا نشسته بود
میگم کاشکی سوت میزد منم براش سوت میزدم شاید میومد پیشم
چون قبلش خیز گرفته بود به سمت من ۲، ۳ بار
انگاری که میخواست بیاد پیشم
کاشکی بجا اینکه مثل ماست نگاش کنم و عین ببر کمین کرده تو نظرش بیام و اوضاع رو براش عجیب کنم
یه سوتی میزدم
چون انگاری صاحب قبلیش براش سوت میزد
وقتی صدای عروس هلندیه دیگه نی اوند بی قرار میشد و حیغ میزد و اون عروس هلندیه دیگه هم حوابش رو میداد صداش می اومد
و چند بار قبل اینکه صدای اون عروس هلندیه بیاد
همین که من از دیدش میرفتم صدا میکرد💔😭
و بعد دوباره ظاهر میشدم ساکت میشد
و یکبار وه ظاهر شدم هی سوت سوت زد و اواز خوند انگاری داشت جیزی میگفت
شتیدم اصلا با من نبود
ولی هرجی بود غم انگیز بود
نمدونم چطور شد بیخیالش شدم
انگاری که صاحبش به شکل ماورائی پیداش میشه و پیداش میکنه و یا طبقه پایینیش بال درمیاره یا مجید دلبندم میشه و دستشو دراز نیکنه برش میداره یا اینکه قراره تا صبح بمونه و من میرم دوباره بجای کاری کردن نگاش میکنم و این با همین نگاه کردن من میاد پیشم
براش عدا هم ریختم
اما میگفتم انگاری قراره بیاد بخوره(خودمم نمدونستم با خودم چتد چندم و چیکار میکنم)
چطور تونستم بیخیالش بشم و بیام تو اتاق
یه جوری بودم کعه انگاری تا غروب مونده قراره تا صبح هم بمونه همونجا
و من انگاری میخواستم بقیه کمکش کنن یا صاحبش به شکل ماوارایی اونجا ظاهر بشه
عروس هلندیا تو محیط بیرون دووم نمیارن
ناراحتم
بعد اینکه اومدم تو اتاق
یکهویی صداشو شنیدم رفتم جلوی پنجره انگاری عادت کرده بودم اون موحو پر پرو رو اونجا ببینم که نشسته و نگاهم میکنه
و بعد دیم جلش خالیه
اون پر زد و رفت
صداش از دور می اومد
رفتم رو پشت بوم
بی فایده بود
یه جوری انگاری بی تفاوت شدم
و بعدش دلم ریخت
و الانم ناراحتم
نمدونم چه اتفاقی براش افتاده
فقط امیدوارم تو خونه کسی بره بلکه آبی دونی بهش بدن و زنده بمونه و بعد اهالی خونه دنبال صاحبش بگردن و اون بره پیش صاحبش
چون به صاحبشون وابسته میشن و حتی اگر جفت داشته باشه هم به جفتش وابسته میشه و...
امروز صبح صداش می اومد
پنجره رو باز کردم
داشتم بیرونو نگاه میکردم
که یکهویی صدا نزدیک و نزدیک تر شد و از بالا پایینو نگاه کردیم دیدیم بال هاش بازه و با شتاب و ترس سرگردونه و داره میره رو به جلو
یکجایی که خودشم نمیدونه کجا
بعد که رفت تازه بخودم اوند که وای وقتی صداش یکم نزدیک بود چرا براش سوت نزدم
دیگه پر زد و رفت و
دیگه صداش دوره دور شد
تا ظهر صداش می اومد
بعد دیگه صداش نیومد
تو کوجه ما به نظر میرسه عروس هلندی دارن
و من عصر صدای عروس هلندی شنیدم نمیدونم اون بود یا عردس هلندیای دیگه
و
امیدوارم زنده باشه
امشب صدای عروس هلندی شنیدم
صداش مثل همونه و یه صدا خیلی ترسیده همونجوری...
صدا میاد
امیدوارم حرف بابام درست باشه و صدای عروس هلندی هایی باشه که بقیه تو کوچه دارن
و اون عروس هلندیه
رفته باشه تو خونه کسی
خیلی دلم میگیره
وقتی بهش فکر میکنم
همش صداش تو گوشمه
کاشکی رو پنجره خونه ای میشست که ادم مهربونی توش هست
اون واحده که این عروس هلندیه رو پنجرش نشسته بود کسی نبودن تو اون خونه
و خانم همسایه ی طبقه پایینیش
طبقیه پایینی که اون عروس هلندی نشسته بود
هرچه کرد
صداش کرد
تخمه شکوند
صدای عروس هلندی گذاشت
و حتی طی اورد(کوتاه بود و عرکس هلندی با تعجب نگاه میکرد)
(و ما میترسیدیم خدایی نکرده کسی پرت بشه پایین از پنجره وقتی خودشونو از پنجره اوردن بیرون که عروس هلندیو بگیرن و اصلا من نتونستم اون صحنه رو ببینم و اومدم داخل و اصلا یک لحظه پشیمون شدیم چرا به اون همسایه اطلاع دادیم🥴 خداروشکر کسی چیزیش نشد و اونا دیگه اون کارو نکردن (اویزون شدن از پنجره با دسته طی ))
نتونست بگیرتش
امیدوارم زنده باشه عروس هلندیه
توی شیشه پنجره ای که جلوش نشسته بود هی خودشو میدید با خودش حرف میزد و واسه خودش قر و ناز عشوه میومد و سوت میزد
خیلی بامزه بود
ما به دو نفر از اهالی اون ساختمون خبر دادیم
یکی همون خانم طبقه پایینیش
و یکی هم یک اقایی که فکر میکرد اون واحده باشن و میخواست بهشون اطلاع بده
ولی خب اون خانومه میگفت صدا پا نمیاد سه ماه درمیون هستن
و...
البته منم فقط یبار دیدم که برقشون روشن باشه
خلاصه...
کاشکی اون واحده بودن دیروز
الانم صدای عروس هلندی میاد انگاری(میترسم هنوز سرگردان باشه)
کاشکی نمرده باشه
امیدوارم زنده باشه
یکبار داشتن یک مغازه پرنده فروشی رو تخیلیه میکردن
و ما داشتیم از نزدیکی اونجا رد میشدیم،
که یک هو صدای جیغ خیلی بلند یک عروس هلندی اومد معلوم بود ترسیده و پر کشید و اوج گرفت و اومد پایین بین ماشینا و بعد کمی بالا تر رفت و بین ساختمون ها گم شد
یک عرکس هلندی سفید بود💔
و ما داشیتم رد میشیدم نمیدونم همون روز بود
یا یک روز دیگه
یه روز قبلش بود یا یک روز بعد این ماجرا نمیدونم
توی پیاده رو
یک عروس هلندی مرده دیدیم
|
بهتره بیام بیرون از دادگاهی که هم قاضیاش خودمم هم مجرمش خودمم
...
نه دادگاه ، نه محاکمه ، خبری از قضاوت و مجازات خودم نیست
نه تبرئهی شاعرانه ، نه پاکسازی
...
بلکه جلسهی فهم
*من میتونم ناظرِ بالغ باشم.
کسی که میگه:
این اتفاق افتاد (انکار نمیکنم)
اثر داشت (کوچک نمیکنم)
ولی قرار نیست خودم رو نابود کنم (ادامه میدم)
و ازش یاد میگیرم (تغییر میکنم)
مسئول بودن :
جدی گرفتنه
فرار نکردنه
و قبول کردن نتیجه کار
*مسئول بودن برابر خودزنی نیست👾
جدی هست اما خودشکن نه
***چیزی که قرار نیست باشم :
خشن و فحاش و خودآزار
نه داد و فریاد داره، نه له کردن خودم
(من دوست ندارم این کارو با بقیه کنم اما نا اگاهانه داشتم با خودم میکردم)
توهین نداریم
بد مطلق نداریم
تبدیل کردن اشتباه به هویت ، اینم نداریم
من قرار نیست خودم رو محاکمه کنم
قراره خودم رو بفهمم و هدایت کنم
من قراره با خودم مهربون باشم نه خشن و فحاش
همونجوری که دوست ندارم با بقیه خشن و فحاش باشم
|
چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ 2:23 ولی چه تغییری قراره بدم
این سوال همه چیزه
قراره خلافشو بیارم خلاف هرچیزی که تاحالا کردم
ثابت کنم که ادم بدی نیستم
اگر ۶۰۰۰ تا مدرک خوب بودن بیارم شاید تاپاله ازم شسته بشه
|
چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ 2:17 ادم بدی ام
نهایتا بتونم تاپاله ای باشم که ماسک زده و لباس اشراف پوشیده
...
هرچقدر میگردم به این میرسم که ذات و بنیانم بده
بهتر بود اسم وبلاگمم میذاشتم تاپاله و قالب اینجا رو هم به تاپاله مزین مبکردم🥰
|
چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ 2:8 من آدم بدی بودم
به هزار طریق میشه اثباتش کرد
الان نمدونم چی ام
بعدا نمدونم چی میشم
...
حالا تغییری میخوام که خلافش باشم
چطور ثابت کنم آدم بدی نیستم؟
|
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ 1:22 اون بستنیشو نخورد
میگفت سرده یخ زدم
اما نه از بستنی نه از سرما
از درون قلب و دلش یخ زده بود
انگار کسی یا کسانی زمستون رو به قلبش اوردن
قلب و دلی که گرماش مثل تابستون بود
این فرصت مناسبی برای یک فرد منتقد و قضاوت گر و سرزنش گر که حتی با یک نگاه حمله ور بشه
طوری که انگار غم دیگران ناچیز
اینطور پنداشت که همه برداشت هایش ناشی از درک بالاست
اما افسوس از ذره ای درک
چه بسا که بی تفاوتی رو انتخاب کرده
و ساده انگارانه ترین تفکر :
اون همیشه اینجوریه
،
بخاطر همینه که نفهمید چیشد که اینجوری شد
و دیروز براش خوش بود هرچند که لحظه ای ناخوش داشت اما اسمون مهربون بهش میگفت خوشبخت ترین ادم رو زمینه و همین
به او جسارت قضاوت و توهم درک ساخت و بعد نتیجه ای ساده انگارانه و بعد بی تفاوتی
انسان چه ساده خودش را قانع میکنم
همین بود که امشب به میزان عجیبیش دور از انتظار بود
انتطار این حجم از تنش و هیجان رو نداشت
یهویی بادکنک ترکید
و اگر دیشبو میدید ترکیدنش دور نبود
وطی ایام اخیر ذره ذره گاز نصیب بادکنک شد
اون خودش داشت فوت میکرد بادکنکو
|
اون بستنیشو نخورد
میگفت سرده یخ زدم
اما نه از بستنی نه از سرما
از درون قلب و دلش یخ زده بود
انگار کسی یا کسانی زمستون رو به قلبش اوردن
قلب و دلی که گرماش مثل تابستون بود
این فرصت مناسبی برای یک فرد منتقد و قضاوت گر و سرزنش گر که حتی با یک نگاه حمله ور بشه
طوری که انگار غم دیگران ناچیز
اینطور پنداشت که همه برداشت هایش ناشی از درک بالاست
اما افسوس از ذره ای درک
چه بسا که بی تفاوتی رو انتخاب کرده
و ساده انگارانه ترین تفکر
اون همیشه اینجوریه
بخاطر همینه که نفهمید چیشد که اینجوری شد
و دیروز براش خوش بود هرچند که لحظه ای ناخوش داشت اما اسمون مهربون بهش میگفت خوشبخت ترین ادم رو زمینه و همین
به او جسارت قضاوت و توهم درک ساخت و بعد نتیجه ای ساده انگارانه و بعد بی تفتوتی
انسان چه ساده خودش را قانع میکنم
همین بود که امشب به نیزان عجیبیش دور از انتظار بود
انتطار این حجم از تنش و هیجان رو نداشت
یهویی بادکنک ترکید
و اگر دیشبو میدید ترکیدنش دور نبود
و ایام اخیر ذره ذره گازی که نصیب بادکنک شد ...
|
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ 0:55 من حالم خوب میشه خوبه خوبه خوب
امیدوارم بتونم خودمو درست کنم و انقدر بچگانه در زمینه های حیاتی رفتار نکنم و خودخواهی رو کنار بذارم و مسئولیت کارمو به پذیرم و خودمو ببخشم و جور دیگه ای رفتار کنم
تنها راهی که بتونم بمونم اینه که اعتراف کنم که بد کردم
اگاهانه بد کردم
قابل بخشش نیست
نمتونم خودشمو ببحشم نمیتونم احساس خوبی به خودم داشته باشم
حتی کار خوبمم از روی خودخواهیه انگایر از میل به بقا
اخه لعنتی چه کوفتی از تو هست که میخواد زنده بمونه
نمدونم برلی جبران چه کنم
اتفاقایی افتاده که درست نمیشه دیگه هیچی مثل قبلا نمیشه جبران واژه مناسبی نیست
بهتره بگیم آرام کردن وجدان
من فکر مبکردم ادم شجاعی نیستم اما انگاری زندگی کردن شجاعته انگاری مسئولیت قبول کردن شجاعته انگاری قدم برداشتن برای خوب بودن شجاعته
دلم نمیخواد بی تفاوت باشم
دلم نمیخواد فرار کنم
دلم نمیخواد دنبال مقصر باشم و یا بجنگم با بقبه یا با خودم
دلم میخواد بمونم چون اگه نمونم خلافه ایناست
فرار کردم بی تفاوت بودم یا بر عکس جنگیدم با خودم
چیکار میتونم بکنم با منی که اونطوری کرده ؟
خودت بگو من با منه اون موقعت چیکار کنم ! فقط باید قبولت کنم
اما میدونم دیگه نمیخوام اونجوری باشم...
هیچ تضمینی نیست که بگه دیگه هیچ چیز بدی اتفاق نمی افته درگه هیج کار بدی نمیکنی دیگه بدتر از این نمیشه
تصمیمی گرفتم که فقط مربوط من نمیشد و من اگاه از اینکه این تصمیم مستقیما درد درست میکنه برای ۵ نفر و احتمالا + ۶ نفر دیگه
مثل دومینو
البته الان خیلی تفکار و احساسم نوسان داره و دستخوش تغییره و من میترسم که متنفر باشم خشمگین باشم
من بد کردم
حالا میخوام بخش مال خودم مسئولیتشو قبول کنم
نبودم اوضاع رو بدتر میکنه
میمونم و درد نمیسازم از حالا به بعد
میمونم و سعی میکنم با کار هام کمی درد رو تسکین بدم
عحیبه ادن ورد بسازه و بعد چسب زخم بباره در ثورتی که زخم انقدر عمیقه که جاش میمونه
ولی نبودنم درد میسازه
ولی نمیتونم به بد بودن ادامه بدم
نمیتونم بی تفتوت بمونم
نمیتونم فرار کنم
نمیخوام
من میترسم از خشم و تنفر
باید دنبال شادی بگردم بیرون از خودم
درون خودم غمه
و کینه و خشم و شرم نفرت از خودم و یه عالمه جیز دیگه هم ممکنهویر و کله اش پیدا میشه
دنبال شادی بگردم که درونمم شاد بشه
اون وقت شادی ازم تراوش پیدا میکنه
این شده آیین من
تغییر رفتارم
منی که ننمخواد اشتباهشو تکرار کنه
و میخواد به دنباله شادی باشه
|
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ 0:14 اومدم که نامه خداحافظی بنویسم😂
در عوض اتفاقی با وبلاگ و نوشته های چندتا ادم باحال مواجه شدم روحم شاد شد🥰
|
خب این وبلاگ از نظر قانونی برای شخصی واقعی که من باشم هست ، اما در واقع " ب.ق " نویسنده هست و بنده فقط موضوعات و پایه و ستون نوشته رو انتخاب کردم ...
(ب.ق نویسنده ، بنده نوشتنده نصفه نیمه )
(اطلاع رسانی نیمه شب برای کسانی که احیانا اگر مسیرشان به این ورا افتاد )
ولی خب از اینجا خوشم میاد
از وبلاگم خوشم میاد
از نوشته های مشترک من و ب.ق هم همینطور
با تشکر و شب خوش
|
سلام
دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ 1:28 خب
نباید بزارم رو هوا بمونه
یا باید اون آرزو به سر انجام برسه
یا باید خداحافطی کنم
و این مدت ۴ ماه حدودا تلاش واقعی و عملی برای هدف جدید
نوعی خداحافظی بود
اما بعد این ۵ ماه
کارو خراب کرد...
باید خدافطی کنم
اون کار و هدف هست هنوز
اما من اون وری نمیرم
خیلی ماشینا تو اون لاینن
خیلی ماشینا ۵ سال پیش از اون لاین گذشتن
اما من این ورم
اگر بایستم که ایستادم
موجب تصادف و حادثه شدم
و اون وقت میگم اگر تو اون لاین بودم تصادف نمیکردم
اما نه
من فقط بابد ادامه میدادم شایدم هنوز تصادف نکردم
چون ۱ پنحم وقت دارم مونده برای امتحانم
و این به من میگه
تو به هر دلیلی زدی کنار جاده متوقف شدی
ولی بیشتر از این نتیجه مطلوبی نداره باید راه بی افتی و حرکت کنی
|