سه بستنی و یک بستنیه نیمه
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ 1:18اون بستنیشو نخورد
میگفت سرده یخ زدم
اما نه از بستنی نه از سرما
از درون قلب و دلش یخ زده بود
انگار کسی یا کسانی زمستون رو به قلبش اوردن
قلب و دلی که گرماش مثل تابستون بود
این فرصت مناسبی برای یک فرد منتقد و قضاوت گر و سرزنش گر که حتی با یک نگاه حمله ور بشه
طوری که انگار غم دیگران ناچیز
اینطور پنداشت که همه برداشت هایش ناشی از درک بالاست
اما افسوس از ذره ای درک
چه بسا که بی تفاوتی رو انتخاب کرده
و ساده انگارانه ترین تفکر
اون همیشه اینجوریه
بخاطر همینه که نفهمید چیشد که اینجوری شد
و دیروز براش خوش بود هرچند که لحظه ای ناخوش داشت اما اسمون مهربون بهش میگفت خوشبخت ترین ادم رو زمینه و همین
به او جسارت قضاوت و توهم درک ساخت و بعد نتیجه ای ساده انگارانه و بعد بی تفتوتی
انسان چه ساده خودش را قانع میکنم
همین بود که امشب به نیزان عجیبیش دور از انتظار بود
انتطار این حجم از تنش و هیجان رو نداشت
یهویی بادکنک ترکید
و اگر دیشبو میدید ترکیدنش دور نبود
و ایام اخیر ذره ذره گازی که نصیب بادکنک شد ...
