کاتالیزگری برای کیمیاگری در شیمی مغز
یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ 1:6الانا خیلی قاطی پاطی ام
افکار در بر هم تر از همیشه و بی سر و ته
خیلی ناشاد
نمیخوام از ناشادی ها بنویسم
البته چیزی موجب ناشادی وجود نداره برای من نباید اینجوری باشم !
نمیتونم توجهی برای رفتار و افکار و حالم پیدا کنم
اما تا میخوام شاد باشم و دنبال شادی بگردم تو دنیا تمام ناشادی های دنیا مثل گردبادی تو ذهنم آشوب به پا میکنه و انرژی خیلی زیادی میگیره
و میخوام توی دنیای ناشادِ غم انگیز و در هم بر هم
توی خودم دنبال شادی بگردم
چیزی جز فکر کردن به اشتباهات و گذشته و پشیمونی و عذاب وجدان هرچیزی که تو این دسته بندیه نیست
خیلی بدون فیلتر دارم مینویسم
یکم ترسناک شد
و چیشد که دارم اینا رو میگم
چون نمیخوام دیگه از ناشادی بنویسم
البته نه ، دیگه
ولی کمتر از ناشادی ها بنویسم
چه اینجا
چه تو دفتر خاطراتم
چه افکار نا نوشته و نا گفته
و چه افکاری که به زبون آورده میشه
دلم نمیخواد مثبت اندیش باشم یا بی تفاوت
یا اصلا دنبال بی حسی موضعی نمیگردم یعتی آدم باید مواجه بشه با غم ها غم انگیز های دنیا با حقیقت نازیبای تلخ
و اینجور نباشه که نه جون حقیقت تلخ نازیبا منو ناراحت میکنه نمیخوام باهاش مواجه بشم
میخوام بی خبر بمونم
میخوام فکر نکنم
میخوام...
این اصلا آدم نیست گیاهی که تنها فتوسنتز میکنه و توانایی استفاده از مغزشو نداره و یعنی آدم نادونه
نمیخواد که بدونه
حقیقت تلخ نازیبا
آدم باید مواجه بشه با اشتباهاتش با نقص ها با نازیبایی وجود و آنکه به خودش ظلم کرده حتی گاهی به دیگران
اینجاست که آدم نباید دنبال توجیه بگرده تا خودشو تبرئه کنه
گاهی دنبال دلیل گشتن هم حتی بیفایده است ، وقتی نتیجه ای در عمل نداره و تنها اتلاف انرژیه
آدم نباید دنبال توجیه بگرده هم زمان نباید بیخیال باشه گاهی پیش میاد آدم به اون کار اشتباه افتخار میکنه این جاست که باید یک تجدید نظری راجع به خودش بکنه
میگم اگر فهمیدی اشتباهه جور دیگه عمل کن فوری عذر خواهی کن از خودت و یا بقیه
اما گاهی آدم همینحوری خودشو به کشتن میدن
گاهی شروع میکنه به انتقاد و نصیحت و تخریب و تجدید خاطره های آزار دهنده و هر حیزی سخت موجب ناراحتیش شده
یعنی انگاری شلاق به دست گرفته و هی خودشو میزنه
انگاری که تو یکبار به شکلی ناشادی تجربه کردی و حالا با بیشتر فکر کردن این دفعه یک ضریبی پشت اون افکار میزاری و با بیشتر فکر کردن اون تجربه یکباره رو بار ها و بارها تجربه میکنی
اینجوری چیزی آدم نمیمونه
آدم باید بپذیره عذر خواهی کنه و جور دیگه رفتار کنه
اما گاهی اوقات جبران بجای محرک ، سدِ
چون چیز بزرگی به حساب میاد
چه جوری میشه با این موضوع موجه شد ؟
شاید همون تغییر رفتار در واقع جبران بزرگی در حق خوده اما و بقیه هست
برای اینکه تو مغز آدم طوفان نشه
من اینو مثل گردبادی از افکاری میبینم که هجوم آوردن سمت آدم و افکار ، به شکل سطر های متفاوت و گاهی ناقص نوشته شدن و این جمله ها هی توی گردباد میچرخن ، گردبادی که تو ذهنمون به راه افتاده و همه نورون ها مغز رو هم مثل یک آهنربا جذب کردن و اون نورون ها دیگه صرف کار دیگه ای نمشن
این مثل یک فلج مغزیه
درمان چیه ؟
احتمالا محکم کاری و عایق بندی در و پنجره
در بسته نگه دار
افکار پشت در صف کشیدن یک صف طولانی🚶🚶♀️🚶♂️🚶🚶♀️🚶♂️ چندصد هزار کیلومتری که تموم شدنشون احتمالا تا آخر عمرت زمان میبره
یکی پس از دیگری در میزنن
ولی تو درو باز نمیکنی
یا میتونی گل چین کنی
مگه خونه ات ظرفیت چندتا از اون افکار هارو داره ؟
