قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
خیلی گند زدم
ولی بابابزرگم هنوزم دوستم داره بهم ایمان داره
راستش حالم از خودم بهم میخوره وقتی میبینم چیکار کردم
اما نمیخوام همینجوری باشم و نا امیدش کنم
من امروز حرکت میکنم
حرف هات برای من هیچ نبوده
ارزشمندترین دارایی های منه بخاطر همینه که امروز حرکت میکنم
ولی باید بابابزرگم خوشحال کنم
تنها هدف و معنی زندگی من اینه که بابابزرگم خوشحال کنم
Ibitte Konai Gibo to Gishi
Sayonara Lara
Jaadugar: A Witch in Mongolia
The Oblivious Saint Can't Contain Her Power
بر چه اساسی انتخابشون کردم ؟
هیچی جلدشونو دیدم و ازشون خوشم اومد
این لیست هم باشه یاد آوری تا بعدا ازشون بنویسم
من تو زندگیم با آدمایی شبیه کارولینا مواجه شدم
البته شاید درست نباشه بخوام در مقایسه با این شخصیت انیمه ای ازش یاد کنم ولی خب
منظورم مهربونی بیش از حد زیاد از کسی که واقعا ذاتش پاک و مهربونه
دختر داییم این طوره
البته خیلی کوچیکه ۱۰ سال ازم کوچیکتره و اصلا از وقتی نی نی بود این خصلتو داشت
مثلا اگر میوه قاچ کنه میده به همه آخرشم چیزی برای خودش نمیمونه
مثلا اگر خوراکی چیز خوشمزه ای بخره همیشه برای کسایی که دوستشون داره هم میخره حتی اگر اونا نباشن
و کلا یک محبت خاص و عمیقی داره به عزیزانش
یک علاقه خیلی شدیدی هم به مادرش داره
و یک حرفایی میزنه که اصلا آدم تعجب میکنه وقتی از یک بچه فینگیلی میشنوه
و یه چیز دیگه هم بگم
این دختر به شدت باهوشه یعنی حتی اگر حرف نزنی از چشمات میتونه بفهمه که واقعا چته و چه احساسی داری و گاهی شاید بهتر از خودت توضیح بده
راستش من وقتی کارولینا رو دیدم تا اینجای انیمه البته ، به عنوان کسی که ذاتش پاک و مهربونه
یاد
دختر داییم افتادم
البته وقتی تو فیلما یا کتابا به چنین ویژگی بر میخورم
که پاک و معصوم و مهربونه و نویسنده هی ویژگی ها و رفتار هاشو میگه
یاد دختر داییم می افتم
دارم چندتا انیمه میبینم سریال هستن درواقع
خب راستش خیلی دوست دارم
میدونم نباید نگاه کنم😬
ولی باز نگاه میکنم 😭😭😭😭😭
و اصلا فکر نمیکردم خوشم بیاد از
The Oblivious Saint Can't Contain Her Power
چون نیدونم خیلی کلیشه ای بود یک دختر صدا نازکه کوچیک با یک مرد گنده که تو مکالمات ها عینا میگفت شما که انقدر زورتون زیاده
🤯😂
یا مثلا تصویر مرده انقدر پهنا که دختره یک سومشه
یعنی یکمی همه چیزی اغراقآمیزه
بعد دختره از امپراتوری سلسیاست که برای کاهش تنش بین حکومت ها دوک سلسیا به دستور پادشاه این پیشنهاد رو به دخترش میده تا دخترش عروس حکومت دیگه بشه🧐و این دختره که اسمش کارولیناست خواهری داره که ازش متنفره و خواهره دو روعه همش تظاهر میکنه که کارولینا رو دوست داره اما در واقع همش اذیتش میکنه
توی دنیای این انیمه بعضی ها قدرت جادویی دارن
و در بچگی تست میدن که نشخص میشه جادو شامل حالشون میشه یا نه
کارولینا جادو نداره ولی خواهرش داره
و از همین موضوع همش به کارولینا سرکوفت میزنه و بهش میگه مایه ننگ خاندان ما هستی و از اتفاقی که حین تولد یا شاید بعد تولد کارولینا افتاد همش استفاده میکنه و میگه تو مادرمون رو به کشتن دادی
قدرت جادویی چیکار میکنه
مثلا توانایی التیام زخم ها این کاریه که خواهر کارولینا میکنه
کارولینا دختریه که کمتر بهش توجه شده
در نهایت کارولینا پرنسس امپراتوری مالکوسیاس میشه و با ادوارد ازدواج میکنه
اما به محض اینکه پاشو تو اون کشور میزاره اتفاقات عجیبی می افته مثلا افرادی که جادو دارن از جمله پرنس ادوارد شاهزاده دوم اپراتوری قدرت جادویی به شدت زیاد میشه و گاهی کنترلش سخت و درکل اتفاقات عجیبی در استفاده از جادو پیش میاد و هیولا های کمتری هم در اون قلمرو دیده میشن و بعد متوجه ارتباط اون اتفاقات با حضور کارولینا میشن پس از کارولینا تست جادو میگیرن و بعد معلوم میشه که جادو نداره قدرت الهی داره که از چیزی که کلیسا انتظار داشته فرا تره
و این قدرت سه کار اصل انجام میده
از جمله
پاکسازی مثلا پاکسازی زمین ها که به شدت حاصل خیز میشن
و این نا خواسته اتفاق می افته
بعدی قدرت شفا
و بعد افزایش قدرت جادوی کسایی که ازش پهرمند هستن
کارولینا بعد فکر کردن به این مسئله تصمیم میگیره که به پرنس اول که بیماری حساسیت به جادو داره کمک کنه تا درمان بشه
درمانش میکنه
پرنس اول عاشقش میشه
کار های خبیثانه میکنه مثلا خودشو به نوش مردگی میزنه که هنوز مریضم که کارولینا درمانش کنه و بجای فرایند درمان مثلا مهمانی صرف چای داشتن و از خرابکاری بچگی میگفتن
در نهایت حرص برادرش رو درمیاره و عصبانیت میکنه و پرنس دوم یعنی ادوارد یهویی از راه میرسه و میبینه بردارش کارولینا رو بغل کرده پس برادرشوهر کنار میزنه دست کارولینا رو محکم میگیره میبرمش یه گوشه و بعد کلی مچاله کردن صورتش و به خودش حرف زدن میگه اگه اونو دوست داری اونو میخوای قبوله اما بدون من عاشقتم و بعد کارولینا لینا میگه تو ام اینو بدون که منم عاشقتم تو پرنس مهربونی هستی که احساسات منو پذیرفتی و همیشه جایگاه اولو تو قلبم داری
بعدش پرنس اولو نشون میده که حرص میخوره و با یک لبخند حسرت آمیز میگه از دستم پرید
از اولشم میدونستم مال من نمیشه پس بیشتر خبیث بازی در آوردم
و ...
و بعد یک شب به کارولینا و ادوارد میگه بیان باهاشون حرف داره و بعد عذر خواهی میکنه و بعدش میگه متأسف بعد عذر خواهی باید حرف خودخواهانه ای بزنم
کارولینا من عاشقتم
بعد
کارولینا
سرخ میشه میگه
?Heee
و بعد گیلبرت (پرنس اول )میگه
برای من در پاسخ این حرف یک لبخند کافیه
و بعد کارولینا میچرخه به سمن ادوارد و اونو بغل میکنه و میگه
من عاشق ادواردم هیچ پاسخی به این ابراز علاقه شما ندارم
و بعد ادوارد سرخ میشه
گیلبرت میگه
چه خوب که به یان علاقه پایان دادی
و بعد حرفی نمیمونه کارولینا و ادوارد لبخند زنان دور میشن
و گیلبرت میگه مراقب کارولینا باش
برام خیلی سخته بگم اما هیچی بهتر از تو براش نیست
باورم نمیشه اینو دیدم🤣🤣🤣
ولی خب اگر خوشم نمیومد تا اینجا نمیدیدم یا حتی نمی اومدم ازش بنویسم
اما خب هنوز برام عجیبه ازش خوشم اومد 🤣🤣🤣🤣🤣
آخه راستش بیشتر خنده داره البته نمیشه گفت عاشقانه نیست ولی خب عاشقانه کمدیه😬🙂🥸🤦♀️
مثلا یک جا کارولینا یک لباس زیبا پوشیده بود
و بعد قیافه ادوارد
:🤨😳😨🤯😶🌫️(ایموجی یک قطره عرق روی صورت و نگاه به سقف ؟)
اینجوری بود
البته نه اصلا ایموجی مشابهش پیدا نکردم
بهترین کلمه ای که پیدا میکنم
سم
بله یه جاهایش واقعا سمه🤣🤣🤣🤣🤣
خب فکر کنم 😂همینا باعث شد ببینم😶🌫️😶😶😶😂
ولی خب از چیش خوشم میاد
مثلا اینکه کارولینا
یه آدم بی پروا بی ادب و ترسناک نیست
کارولینا خیلی با ادب و صادق و مهربون و واقعیه و به آدما اهمیت میده و یعنی زیادی از حد مهربونه یعنی نه که ناتوان باشه بیشتر انگاری
یک کار های فداکارانه ای میکنه که از یک فرشته برمیاد تا آدم 🧐مهربونی و سخاوت تو ذاتشه نه که ادا باشه و یا تطاهر به خوب بودن کنه مثل خواهرش
و دقیقا فرق اینو خواهرش همینه کارولینا یک آدم مهربون واقعی و خواهرش تنها تظاهر میکنه و دنبال توجه ادماست
من خیلی از کارولینا خوشم میاد
و جدا از اینا خیلی کارتون انیمه ای این شخصیت بامزه و گوگولیه🥲😇
چشاش قرمزه با موهای طوسیه بلند که هرچی پایین تر میای تراکم و پر پشتیبانی بیشتر میشه انگاری \/ اینجوری و پوست سفید و لباش های چین و ماچین آستین پفی و تور تور توری و پاپیونی و گردنبندی که همرنگ چشاشه و صداش هم خیلی قشنگه
از شخصیت های دیگه بگم گیلبرت جذابه موهای آبی و چشای نافظ طلایی با یک لبخند که مخصوص خودشه و نیازی نداره کاری کنه جذاب بشه ولی اگر کاری کنه جذاب بشه از همون کار های خبیثانه که گفت😂ممکنه عاشق یک شخصیت انیمه ای بشی🤣🤣🤣😑😐
ادوارد خیلی شخصیت خجالتی با نظم و جدی و سر سنگی داره و خیلی به کارولینا اهمیت میده موهاش همرنگ چشای کارولیناست یعنی رنگ یاقوت سرخ و صداشم قشنگه بهش میخوره صدای بم و رسای خاصی داره و خیل چارشونه اس
گفتم دیگه کلیشهای 🤣🤣🤣 صدای نازکو صدای بم و اینا
در کل من خیلی از شخصیت کارولینا خوشم میاد خیلی آدم با ادبیه یا باشعور و بانزاکته
...
یک شخصیت عجیب تو این فیلم دیدم که خیلی رو مخ بود خیلی بی ادب و گستاخ و بی ملاحظه و بی پروا
ماریل
ماریل ترسناک و غیر قابل تحمل و حال بهم زن و بی ادب بود و همش به همه تو هین میکرد 😶🌫️
یه چیز دیگه که از کارولینا خوشم اومد این بود که میگفت آدم باید با حقیقت رو به رو بشه و نباید ازش فرار کنه چون دردناکه
یا یه چیزی تو این مایه ها
و من با این دیالوگ در مکالمه دو شخصیت دیگه (نه دقیقا این ولی با این محتوا ) توی این انیمه موجه شدم
که برام جالب بود
چیزی که همش این روزا بهش فکر میکنم
چقدر مسخره که ما از باتری ها استفاده میکنم و راحت و ساده به مقدار زیاد وجود داره چون خیلی از وسایل به باتری نیاز دارن اما
با این حجم از کاربرد و مصرف
مهم ترین بخش این فرایند یعنی اینکه بعد استفاده چیکارش کنیم وجود نداره
جایی نیست که باتری های مصرف شده رو تحویل بدیم
به عبارت دیگه تفکیک کردنش هم عجیبه انگاری
وقتی جایی نیست که اینا رو بهشون تحویل بدیم
باتری های کهنه ی مصرف شده که نشست میکنن سمی ان و وقتی یه جا جمع بشن به شدت به محیط زیست آسیب میرسونن و خطرناکن
حالا چیشد که اینارو گفتم
امروز رفتم سراغ ماشین حسابم که مدت ها بود ازش استفاده نکرده بودم چون باتریش تموم شده بود ...
رفتم باتریش بردارم که یکی نو بگیرم جاش بزارم و ازش استفاده کنم ولی همین که باتری از جاش در اومد زیرش یک لایه مثل بلور نمک بسته بود ، باتری نشت کرده بود
تنها کاری که کردم دستمو شستم و رفتم اینو تو دستمال و مشما زیپی گذاشتم و روی بسته نوشتم باطری نشست کرده سمی
نمیدونم فایده داره یا نه ...
ولی خب آره داشتم فکر میکردم چرا نباید یه جایی باشه که باتری های مصرف شده رو تحویل بدیم...
(راستی اگر یه وسیله ای دارن که باطری خوره باتریش تموم شده یا قراره فعلا ازش استفاده نکنین باتریشو دربیارین چون قطعات در تماس با باتری بعد نشست کردنش خراب میشن ...)
کاشکی وسیله ها بجای باطری خور بودن ( باطری ای که این همه خطرناکه وقتی نمیدونیم بعد استفاده باهاش چیکار کنیم ) ، خورشیدی بودن یا ...
الانا خیلی قاطی پاطی ام
افکار در بر هم تر از همیشه و بی سر و ته
خیلی ناشاد
نمیخوام از ناشادی ها بنویسم
البته چیزی موجب ناشادی وجود نداره برای من نباید اینجوری باشم !
نمیتونم توجهی برای رفتار و افکار و حالم پیدا کنم
اما تا میخوام شاد باشم و دنبال شادی بگردم تو دنیا تمام ناشادی های دنیا مثل گردبادی تو ذهنم آشوب به پا میکنه و انرژی خیلی زیادی میگیره
و میخوام توی دنیای ناشادِ غم انگیز و در هم بر هم
توی خودم دنبال شادی بگردم
چیزی جز فکر کردن به اشتباهات و گذشته و پشیمونی و عذاب وجدان هرچیزی که تو این دسته بندیه نیست
خیلی بدون فیلتر دارم مینویسم
یکم ترسناک شد
و چیشد که دارم اینا رو میگم
چون نمیخوام دیگه از ناشادی بنویسم
البته نه ، دیگه
ولی کمتر از ناشادی ها بنویسم
چه اینجا
چه تو دفتر خاطراتم
چه افکار نا نوشته و نا گفته
و چه افکاری که به زبون آورده میشه
دلم نمیخواد مثبت اندیش باشم یا بی تفاوت
یا اصلا دنبال بی حسی موضعی نمیگردم یعتی آدم باید مواجه بشه با غم ها غم انگیز های دنیا با حقیقت نازیبای تلخ
و اینجور نباشه که نه جون حقیقت تلخ نازیبا منو ناراحت میکنه نمیخوام باهاش مواجه بشم
میخوام بی خبر بمونم
میخوام فکر نکنم
میخوام...
این اصلا آدم نیست گیاهی که تنها فتوسنتز میکنه و توانایی استفاده از مغزشو نداره و یعنی آدم نادونه
نمیخواد که بدونه
حقیقت تلخ نازیبا
آدم باید مواجه بشه با اشتباهاتش با نقص ها با نازیبایی وجود و آنکه به خودش ظلم کرده حتی گاهی به دیگران
اینجاست که آدم نباید دنبال توجیه بگرده تا خودشو تبرئه کنه
گاهی دنبال دلیل گشتن هم حتی بیفایده است ، وقتی نتیجه ای در عمل نداره و تنها اتلاف انرژیه
آدم نباید دنبال توجیه بگرده هم زمان نباید بیخیال باشه گاهی پیش میاد آدم به اون کار اشتباه افتخار میکنه این جاست که باید یک تجدید نظری راجع به خودش بکنه
میگم اگر فهمیدی اشتباهه جور دیگه عمل کن فوری عذر خواهی کن از خودت و یا بقیه
اما گاهی آدم همینحوری خودشو به کشتن میدن
گاهی شروع میکنه به انتقاد و نصیحت و تخریب و تجدید خاطره های آزار دهنده و هر حیزی سخت موجب ناراحتیش شده
یعنی انگاری شلاق به دست گرفته و هی خودشو میزنه
انگاری که تو یکبار به شکلی ناشادی تجربه کردی و حالا با بیشتر فکر کردن این دفعه یک ضریبی پشت اون افکار میزاری و با بیشتر فکر کردن اون تجربه یکباره رو بار ها و بارها تجربه میکنی
اینجوری چیزی آدم نمیمونه
آدم باید بپذیره عذر خواهی کنه و جور دیگه رفتار کنه
اما گاهی اوقات جبران بجای محرک ، سدِ
چون چیز بزرگی به حساب میاد
چه جوری میشه با این موضوع موجه شد ؟
شاید همون تغییر رفتار در واقع جبران بزرگی در حق خوده اما و بقیه هست
برای اینکه تو مغز آدم طوفان نشه
من اینو مثل گردبادی از افکاری میبینم که هجوم آوردن سمت آدم و افکار ، به شکل سطر های متفاوت و گاهی ناقص نوشته شدن و این جمله ها هی توی گردباد میچرخن ، گردبادی که تو ذهنمون به راه افتاده و همه نورون ها مغز رو هم مثل یک آهنربا جذب کردن و اون نورون ها دیگه صرف کار دیگه ای نمشن
این مثل یک فلج مغزیه
درمان چیه ؟
احتمالا محکم کاری و عایق بندی در و پنجره
در بسته نگه دار
افکار پشت در صف کشیدن یک صف طولانی🚶🚶♀️🚶♂️🚶🚶♀️🚶♂️ چندصد هزار کیلومتری که تموم شدنشون احتمالا تا آخر عمرت زمان میبره
یکی پس از دیگری در میزنن
ولی تو درو باز نمیکنی
یا میتونی گل چین کنی
مگه خونه ات ظرفیت چندتا از اون افکار هارو داره ؟
یه چیزی شنیده بودم که میگفت
راهبان بودایی از کنار جنازه های آدم هایی که فکر کنم از کار سخت و وحشتناک در مزارع از بین رفتن
بی تفاوت میگذشتن
خیلی از چیزای مذهبی حالم بهم میخوره
جدی متنفرم اصلا حس میکنم از همه ادیان حالم بهم میخوره از بودایی تا اسلام
اصلا دلم نمیخواد نماز بخونم یا کاری به این چیزا داشته باشم یا حتی مدیتیشن کنم یا ورزش یوگا کار کنم
اصلا دیگه نه دلم میخواد برم حتی درباره دین ها بدونم و نه درباره تاریخ
از سیاست هم متنفرم از آدمایی که لباس نظامی میپوشن متنفرم از آدمایی که همزمان باهاش تسبیح دست میگیرن و یقه رو تا حد خفه شدن میبندن ان متنفرم از اسلحه متنفرم از بازی های آنلاین تفنگ بازی ام متنفرم
و نمیخوام وقتمو صرف حتی فکر کردن به چیزای تاریخی سیاسی مذهبی کنم که از توی این گندابا چیزی دربیارم و بگم خوبه و بهش معتقدم و از این چیزا
چون همشون فاجعه ان
✍︎𓂃مینویسم تا ذهنم در برفِ واژهها نفس بکشد
و راهش را میان نور پیدا کند₊°。❆₊˚ ✧